تبليغاتX
هزار و یک ...
هرگز مرا از محبت خویش محروم مفرمای... (( از دلم بی خبری کن به حالم نظری))
مرده بودم زنده شدم                        دولت عشق آمد و من

                            دولت پاینده شدم


بقیه اش
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:21  توسط محمد | 
یکی بود یکی نبود
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:38  توسط محمد | 

عروسک جون فدات شم تو هم قلبت شکسته


که صد تا شبنم اشک توی چشمات نشسته


من هم مثل تو بودم یه روز تنهام گذاشتن


یه دریا اشک حسرت توی چشمام گذاشتن

 
چه تهمت هاشنیدیم   چه تلخی ها چشیدیم


عروسک جون تو می دونی چه حسرت ها کشیدیم


عروسک جون زمونه من واین گوشه انداخت


به جای حجله بخت برام زندون غم ساخت


عروسک جون نگام کن چشام برقی نداره


زمستون تو قلبم که حیف گرمی نداره


باید اونجا بخشکیم تو گلدون شکسته


نه اینکه باغبون نیست درگلخونه بسته

 


دلم می خواد یه روزی بعده سالها

 

 پرستوی سعادت و ببینیم


نمی خوام بیش از این تو صورت هم

 نشونه ترس و وحشت روببینیم


دلم می خواد یه روزی فارق از غم


تبسم روی لب هامون  بشینه


شاید اون روز دوباره جون بگیره

 

نهال آرزوهامون تو سینه

 


عروسک قصه ی من

 

سوختن من ساختنمه

 

تو این غمار بی غرور

 

بردن من باختنمه

زندگی قصه ی تلخی ست که از آغازش
بس که آزرده شدم چشم به پا یان دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:50  توسط محمد | 
سلام به همه دوستان

نمی دونم تو این چند وقت که نبودم (سه فصل) کدوم یک از دوستان من رو از یاد بردن اما بدونید که شما از یاد من نرفتین

امروز بالاخره دل رو به دریا زدم و نوشتم که دوست دارم باز از نو شروع کنم

امیدوارم که بتونم باز با همون روحیه قدیم ولی با دستی پر تر٬ از میهمانان شبانگاهی پذیرایی کنم

دل عاشق به پیغامی بسازد                                خمار آلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافیست                             ریاضت کش٬ به بادامی بسازد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط محمد | 

با ر الها مددی که از تو غافل نشوم

                                              بار الها مددی غریق ساحل نشوم

کمکم کن که پر از عشق شوم

                                           کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم

با تو درویش منم ، گذشته از خویش منم

                              آن کم از همه گان بیش منم ، گذشته از خویش منم

مثل یه شاخه سنگین پرم از بار نیاز

                                            بار الها چه کنم گر به تو مایل نشوم

دل درویش من این ثروت بی حد وفا

                                                آیه بزل توام چگونه نازل نشوم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 23:1  توسط محمد | 

ز دانش چو جانه تو را مایه نیست

به از خاموشی هیچ پیرایه نیست

مگو آن سخن کاندر آن سود نیست

کز این آتشت بهره جز دود نیست

**********

یارب بر خلق تکیه گاهم نکنی

محتاج گدا و پادشاهم نکنی

موی سیهم سپید کردی به کرم

با موی سپید رو سیاهم نکنی

**********

زاهد بودم، ترانه گویم کردی

سرفتنه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

بازیچه کودکان کویم کردی

**********

هرکه را جامه ز عشقی پاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

**********

در عشق تو نه سیم و نه زر می باید

اینجا لب خشک و چشم تر می باید

با این شب و روز کام دل نتوان یافت

روز دگرو شب دگر می باید

**********

یا رب به کرم بر من درویش نگر

درمن منگر در کرم خویش نگر

هر چند نیم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته ی دل ریش نگر

**********

گر من گنه جمله جهان کردستم

لطف تو امید ست که گیرد دستم

گفتی که به روز عجز دستت گیرم

عاجز تر ازینم مخواه که اکنون هستم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:20  توسط محمد | 

ما هم شکسته خاطرو دیوانه، بوده ایم

ما هم اسیر طره جانانه، بوده ایم

ماهم به روزگار جوانی، زشور عشق

 روزی ندیم بلبل وپروانه بوده ایم

بر کام خشک ما به حقارت نظر مکن

ما هم رفیق ساقرو پیمانه بوده ایم

اونا که تو زندگیشون قصه های خوب شنیدن

تو غمار زندگانی همه جور بازی رو دیدن

اونا که تو خلوت شب شعرهای حافظ و خوندن

همه راه و رفتن اما، بر سر دوراهی موندن

بهشون بگید که اینجا یک نفر همیشه مسته

یک نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

بهشون بگید که قصه اش مثله شاهنومه درازه

کی بوده کجا رسیده، چه جوری باید بسازه

حالا قصه هاشو مستا توی میخونه ها میگن

اما اون همیشه مستو توی اونجا راه نمی دن

بهشون بگید که اینجا یک نفر همیشه مسته

یک نفر همیشه تنها سر این کوچه نشسته

********  

من امشب سرخشو، دیوانه ومشتو غزل خوانم

به جام می پناه آورده ام ، از غم گریزانم

گر از میخوانه بازآیم مراغم باز می جوید

روید ای دوستان من گوشه میخانه می مانم

به مستی پای در میدان غم بنهاده ام امشب

نخند ای رهگذر بر من اگر افتان و خیزانم

    

 عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی

برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد.

                                    **********                                        

سرمايه آدمي يك نفس است و آن يك نفس براي هم نفس است

گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس براي يك عمر بس است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:11  توسط محمد | 

میشه امروز رو نخندید                  میشه فردا رو به غم داد

 میشه سهم دل خوشی رو                         به دل دیونه کم داد

میشه جاده رو ندیدو                      از یه بیراهه گذر کرد

 میشه غم رو گریه کرد و                 سوی بی تابی سفر کرد

حالا گیرم که دلامون همه، غم خونه کردیم

 آخرش چی ، آخرش چی

خودمونو با هزار فکرو خیال دیونه کردیم

آخرش چی ، آخرش چی

میشه بازعشق وصدا زد                همه دنیا رو خبر کرد

میشه باز غصه رو پرداد میشه                 غم رو دست به سر کرد

میشه با یک دل عاشق سوی هر دلی سفر کرد

کوچه پس کوچه عشق رو با خیال تو گذر کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:54  توسط محمد | 

نیمه شب مستوخراب می گزشتم از ویرانه ای
ناگه چشم مستم خیره شد بر خانه ای

صحنه آن دیدم کنار پنجره سوخت قلبم
ای عزیز همچنان پروانه ای
پیرمردی کور و فلج افتاده اندر گوشه ای
مادری مات و پریشان همچونان دیوانه ای
کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
بر خودم لعنت فرستادم ،  نروم هر شب
مست وخراب سوی هر میخانه ای 
تا نبینم دختری از قفر و فنا می فروشد
عصمتش را بهر نان خانه ای

یار اگر زخمت زند از تیغ ابرو غم مخور

                                                    زخم ابرو را کنی با سوزن مژگان رفو

 

نارفیقان چو به یک رنگان دو رنگی کی کنند

از چه  تفسیر دو رنگی را زرنگی می گنند

هرچه باشی شیر دل

گردون شکارت می کند

هرچه باشی عزیز

ایام خارت میکند

قدرت و بازوی خود تکیه مکن

آسیاب این جهان آخرغبارت می کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2:28  توسط محمد | 

من تموم قصه هام قصه توست

 
اگه غمگینه اون از غصه توست


یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی


بسگه چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی

 
دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبینن


اونا با دندون تیز به کمینت نشینن


الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو


اگه تو این بیابونها خاری بره به پای تو


یه دفعه مثل پرنده قفس عشق رو شکستی

 
پر زدی تو آسمونها رفتی اون دورها نشستی


دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغها

 
غروبها که تاریکه نریزن سرت کلاغها


نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکرو خیالت


من تموم قصه هام قصه توست


اگه غمگینه اون از غصه توست


یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون


سیل بارون و تگرگ می اومد از اسمون


بردمت تو گلخونه که نریزه روسرت

 
که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت


نشکنه زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ


من تموم قصه هام قصه توست


یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی


اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی


آره پروانه شدم که پرام شوخته شه


تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه


که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم


دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگات


اگه دوست داشتی بگو تا بگم بازم برات


اونقدر میگم تا خسته شم با عشق تو شکسته شم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:33  توسط محمد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
دعای من
Image and video hosting by TinyPic
یا ارحم الراحمین!
چنان کن که بر زبان من به جای دشنام و ناسزا و عیب جویی و عیب گویی و بر باطل گواهی دادن و بر ضد حق سخن گفتن و از برادر غایب غیبت کردن و به برادر حاضر تهمت زدن .
سپاس و ستایش تو وشمردن نعمتهای تو و ذکر اعلای تو موج زند و بگذار که همواره قلب و زبان من به یاد تو روشن و روان باشند و هرگز مرا از محبت خویش محروم مفرمای...

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
آذر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
عزیزان گل فروش
استاد عزیز جناب محمد اوسعی
اطلاعات ١١٨ تهران و کل کشور
آسمون هفتم
شیدا بارونی
ایرانیان
آهو خانم
سبزی فروشی بابابزرگ
خاطرات پت و مت
نیلو
داستان زندگی
عباسگاه
فروشگاه day to dey (سر بزنید)
با تو بودن ...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان